قهرمان ميرزا عين السلطنه

625

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

باز هم شكار خرس يكشنبه 7 ربيع الثانى - صبح سوار شده به عزم شكار كبك به سمت باغ كلايه و شورستان رفتيم . من قدرى جلو بودم . نزديك شكارگاه رسيده يك زربه كبك ديدم پياده شده حضرت و الا رسيدند . كبكها پريدند . يك دانه در هوا زدم . ندانستم چه واقع شد . آقا بيك صدا زد بيائيد برويم شكار خرس . به عجلهء تمام مرا صدا مىكرد . حضرت و الا رفتند . من اين ارادهء فورى را ندانستم چه جهت داشت . از عقب رفتم . نزديك چادرها ديدم عماد السلطنه تاخت مىرود . بر تعجبم افزوده شد . من هم متابعت كرده تفنگ مكنزى را برداشته از عقب تاخت رفتم . از ده مدان گذشته به حضرت و الا رسيدم . معلوم شد جلال نام مدانى ديشب در « كرمدان » خوابيده و صبح خرس را در سوراخ كرده از عقب ما آمده . به عجله تمام مىرفتيم . راه سربالا بود يك ساعت و نيم كشيد تا به « كرمدان » رسيديم . سنگهاى تخته تخته روى هم افتاده به قدر دويست ذرع مربع همين‌طور سنگ روى هم ريخته عمقش معلوم نيست و در زير اين سنگها غارها هست كه خرس آنجا منزل مىكند . زمستان كه وقت خواب اين حيوان است اغلب اين‌جا هستند . حالا هم به جهت آسايش روز مسكن دارند . سفر دوم هم حضرت و الا يك خرس در اين مكان شكار فرموده بودند . مختصر پياده‌ها از عقب يكى يكى دوتا دوتا رسيدند . نيم‌ساعت متجاوز معطل شديم تا جمعيت جمع شد . رفتيم نزديك آن مكان كه خرس را ديده بود و همان‌جا مىگفت خوابيده . در روى سنگها هريك جائى نشستيم . چه زحمت بدهم ، سه ساعت تمام در آن آفتاب گرسنه و تشنه معطل بوديم . بهرام خان و جلال و كامران ، طهماسب ، حسين ، حسن ، خسرو و سيف الله در اين سوراخ مىرفتند و بيرون مىآمدند . اغلب مأيوس بودند . اين جلال جوان خوش‌تركيب خيلى زرنگى بود . صبح تا شورستان آمده بود و از آنجا جلوى حضرت و الا افتاده تا اين نقطه همه‌جا جلوى اسب مىدويد . هميشه دويست قدم از اسب جلو بود . و تمام راه را تاخت آمديم . حقيقت از زرنگى اين جلال امروز تمام ماها حيرت كرديم و هرگز جوانى به اين رشيدى و زرنگى نديده بوديم . حالا هم از همه بهتر و جلوتر بود . بعد از آن‌كه سه ساعت آنجا نشستيم عماد السلطنه كه شكار خود را كرده بود آمد . در « چال‌گردنى » كه آفتاب‌گردان زده بودند من هم آمدم . در آفتاب‌گردان افتادم . هزار خيال مىكرديم جز اين‌كه خرس بيرون بيايد . كلاهم را برداشته بودم سيگار مىكشيدم . آقاى عماد السلطنه هم چكمه را كنده بود و موم روغن به صورتش مىماليد ، يك مرتبه صدائى بلند شد . دو تير گلوله صدايش آمد . من همان‌طور بلند شده تفنگ را برداشتم عماد السلطنه هم پاى بىكفش با جوراب بيرون آمد . پيرمردى ايستاده بود به زبان الموتى مىگفت « كنار گردو درخت . كنار گردو درخت . » معلوم شد خرس از آنجا سرازير شد . من تفنگ را راست كرده خالى كردم . از قضا درنرفت . عماد السلطنه يك تير انداخت و تير ديگر من خالى كردم . خرس زخمى بود زخمىتر شد . يك پايش لنگ شده با دو دست و يك پا مىرفت . پياده‌ها مثل جن رسيدند . خرس خودش را به رودخانه انداخت . از عقب سوار شده